
کاش آن لحظه که آمد وقت آمدنم...
میمرد زمان ... وقت و مکان...
می سوخت وجودم دران دم...
وهرگز کاش!!!
نمی امد وقت آمدنم.

به چه می اندیشی؟ دلم بارانی ست ... چشمهایم گریان ...
میگریم؟! تا نسوزد درونم ... وجودم ... وهمه تاروپودم ...
خسته از این همه سردی...
خسته از این همه روزهای سخت و نامردی ...
آسمان پاییز نیست ...
خزان دل من آمده است ...
وجودم همه درد است و الم...
درونم همه سرد است...
پر از غصه و غم...
کاش خزان از دل من رخت ببندد ! ای کاش!...
تا که گریان نباشد چشمم...
صورتم سیل زده...
طعم آن شوری اشک است...
درد زخمش جانکاه...
زخم قلبم را میگویم؟!...
درمان ندارد...

اينم من ميگم :
خستم خسته از همه چيز دنيا...
كاش يكي كه مياد تو وبم حد اقل دركم كنه..
همه چيز ديگه برام تكراريه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
كاش همه چيز زود تموم ميشد حس عاشقيم...
چه حس بديه وقتي كه عاشق يكي باشي ولي ندوني يا بگم به نحوي تكليف عاشقيت معلوم نباشه ...
اي بابا اينقد ديگه تو ذهنم اين چيزا رو مرور كردم حفظ شدم...
بي خيال بابا شما هم دلگير ميشين...
دلمو به شما دوستاي گلم خوش كنم بهتره ...
دوستون دارم....
عشق یا دوست داشتن...................................................................................
روزا میو مدنو میرفتن اونم با چه اشتیاقی!!!!!
ولی هروز که میگذشت برامون حکم یه مهر تایید شده بود یه نوع اثبات یه ستون که میشد بهش تکیه کرد اره جزوی از زندگیم شده بود و فکر کنم وجود منم یه دلیل واسه زندگی او
دیگه شده بود بخشی از افکارم همه جای زندگی شاید وجودشو گوش زد میکرد واسم از دکور اتاقم گرفته تا لابه لای برگه های کتابام درست مثل عکس زیر

حتی زیر تختم هم اومده بود میدونم میگین چه جوری اولین هدیهاز او یه بخشی از عهدمون همه هدیه ای رو دوست ندارم البته ارزش هدیه واسه من فقط وفقط اینه که از کی بگیرم مهم نیست شاخه گل باشه یا چیز دیگه هرقدر صاحب هدیه رو دوست داشته باشم کادوشم واسم مهمه
برای همین هروقت از دستش ناراحت میشدم خرسه رو مینداختم زیر تخت تنهایی بکشه ادب بشه دلم به حالش میسوزه هر وقت بیرونش میاوردم نور چشماشو میزد ااخه بعضی وقتا یادم میرفت بیشتر حبس میکشد البته بعضی وقتا هم عفو بهش میخورد
البته چرا از شکنجه هاش بگم کلی هم بهش خوش میگذره مگه یادش رفته کلی بغلش میکنم بوسش میکنم به جای صاحبش
بگذریم این روزای خوش نامه های عشقولانه این همه دوستت دارم کار دستمون داد.....................
چون.....................
فاصله ها............................................................................................
امروز روز آخره
دستمو گرفت گفت بیا بریم درست زیر اون دوتا درخت توت گفت کارت دارم خداهم باید چشماشو ببنده یه ضد حال یه نفر اونجا نشسته بود گفت حیف شد اینو این جا بگیر بقیشم تو راه بهم گفت خیلی خوشکل بود واقعا قشنگ بودو غیر منتظره گفت واسه خودم هم یکی شبیهشو دارم فکر کنم اولین دروغ! بعد بهم گفت نه من ندارم ازش!!!!!!!!!!!!!!!!!
ثانیه ها تک تک با چه ذوقی میگذرن اگه میدونستن چقدر دور میشیم اگر میدونستن چه اتفاقایی قراره بینمون بیفته اگر بدونن چقدر قراره باهم بد حرف بزنیم اگر میدونستن چه قدر قراره باعث ناراحتی هم بشیم یا حرمت همو در هم بشکنیمو ناراحتی بکشیم بدون شک سپری نمیشدن
اما لحظه های اخر هرکدوممون از یه لحاظ خیلی خوشحال بودیم و از لحاظ دیگه هم باعث میشد این خوشحالی حسابی در برابرمون محو بشه گفتم نمیشه باید حسابی از هم خداحافظی کنیم تا جبران دوری چند ماهه رو بکنه جلو بچه ها حال نمیده تنهایی !!! باهام بیا!!! رفتیم کلی باهم حرف داشتیم درحالی که چشمامون بیشتر بی تابی میکردن انگار نگاه من تو نگاه او گره خورده بودو گرمی نفسامون دوستیمونو فریاد میزد برق چشمامون داد میزد دلتنگت میشم حسابی و توجه به ثانیه ها که داد میزد جدایی نزدیکه حسابی دلمونو میلرزوند برای اخرین بار همو بغل کردیم گرمی وجود من گرمی وجود او یاد اوری میکرد حواست باشه قلب من برای تو وقلب تو برای من میزنه ها پس مواظب قلبت باش برگشتیم جلو یکی دیگه از دوستان وانمود میکردیم کار به جای باریک تر کشیده اخه حساس بود حسابی ولی قیافش دیدنی میشدو خنده دار واسه همین به شوخیش می ارزید
فکر میکنم دیگه بیشتریا رفته بودن ولی ما هنوز بودیم میخواستیم حداکثر استفاده رو ببریم شوخی که نیست بحث ماهه!!!!!
اخرش همه باهم اومدیم بیرون باید میرفتیم خونه با هرقدم که نزدیکی رو فریاد میزد میگفت نگاه کن داری به دوری نزدیک میشی نه به مقصدت!!!! اره درست بود دیگه راهمون از هم جدا شد دستامون دیگه از اون جا به بعد تنها شد ................................ دیگه قلبا تک تک میزد نه باهم !ذهنا در سکوت تنهایی فکر میکرد نه ارامش با هم بودن! و گرمی وجودمون تنها یی سرد شده بود اخه شوقی نداشت قلبامونو گرم کنه درسته تنهایی.. دوری ...از همون جا رقم خورد از اون جا به بعد دیگه نگاهمون به هم خیره نشد ..........................دیگه هیچ کدومشون تکرار نشد............................دیگه پاهامون مسیر رفته رو برنگشت...............................کاش میدونست که چه سخت گذشت.........................!!!!

و این بود راه فاصله...................!!!!

من از میان این همه دردهایِ زایمان
به دنیا نیامده ام،
که تو سهمم نباشی!
اگر تو فلسفه ی خلقت من نیستی
پس من چرا این همه بی تواَم...؟

روزی به رویایت که هنوز با من است
حسادت خواهی کرد
روزی که دیگرهیچ نشانی از من
نخواهی داشت!

تنهــــــــایی ام را دوســــــــــت دارم ....
بوی پــــاک نجـــابــــت میـــ دهد...
امسالم تموم شد دل تنها دوباره تکرار و تکرار شبها تا بوده این بوده دل تنها "سال نوت" مبارک ای دل تنها میدونم تنهایی میدونم دلتنگی میدونم نازکم ، تحمل کن زندگی امیده سایه ی تردیده سرنوشت این بوده گله کمتر کن باز منو یاد اون دور دورا ننداز من خداحافظی کردم با پرواز چی میخوای از جونم ای دل تنها؟؟؟!!! راحتم کن تموم کن دل تنها... میدونم تنهایی میدونم دلتنگی میدونم نازکم، تحمل کن زندگی امیده سایه ی تردیده سرنوشت این بوده "گله کمتر کن" نمی خوام تو کلبه ات جشن "غم" برپا شه... نمی خوام فکر غم تو سرت باشه! واسه پیری زوده تازه ام شاید که... روزِ فردا روزِ موعوده...

جوّ احساس تو برفی ست، من اما داغم این چه سریست که در مرکز سرما داغم؟!!! من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده ی شب آتشم، آتشم، آتش! که سرا پا داغم ... این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید یخ احساس تو را آب کند تا داغم ! من چرا این همه امروز به خود می پیچم؟؟ س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!! اگر امروز به فردا برسد می فهمم چه بلایی به سرم آمده حالا داغم !!!! غزلم شروه ی درد است که گرم است هنوز جو احساس تو برفی ست، من اما داغم...! به چه می خندی عزیز !؟ به چه چیز !؟ به شكست دل من... ! یا به پیروزی خویش !؟ به چه می خندی عزیز !؟ به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد !؟ یا به افسونگریِ چشمانت... كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟ "به چه می خندی تو...؟" به دل ساده ی من می خندی !؟ كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟ به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟ به چه می خندی عزیز !؟ به هم آغوشی من با غم ها یا به ...! خنده دار است...بخند !!! نه کسی منتظر است٬ نه کسی چشم براه نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه...! بین عاشق شدن و مرگ٬ مگر فرقی هست؟ وقتی از "عشق" نصیبی نبری غیر از "آه"...! استعداد عجیبی در شکستن داری! "قلب" "غرور" "حرمت" "پیمان"... استعداد عجیبی در نشستن دارم...! به پای تو٬ به امید تو٬ در انتظار تو...

یکی میپرسد اندوه تو از چیست ...سبب ساز سکوت مبهمت کیست . برایش صادقانه مینویسم ... برای آنکه باید باشد و نیست امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفتدر اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفتانگار بغض تازه ای از نو شکسته شددر التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفتاز خواندن تمام خبرها تنم بسوختاز گفتن تمام غزل ها دلم گرفتدر انتظار تا که بگیرم خبر ز تودر آتشِ گرفته سراپا دلم گرفتمتروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولیاز ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفتیک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی استاز ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفتاینجا منم و خاطره هایی تمام تلخاقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت با گفتن: (عزیزم جایت خالیست) نه جای من پر می شود... نه از عمق شادی هایت کمتر... فقط... دلخوش میشوم که هنوز بودو نبودم برایت مهم است

عزیزم موهایم را رنگ شراره های آتش کردم تا روشنی بخش راهت شود ... شراره های که ریشه از دلم دارد ... چشمهایم را می بندم تا دوباره تو را حس کنم ... یکدفعه صدای اهنگ موبایلم در گوشم می پیچد اهنگی که مخصوص تو بود ... از جا می پرم گوشی را از زمین می دزدم ... وای تو ... اما خشکم می زند ...صفحه خاموش است .... کم کم دارم کاملا دیوانه می شم ... بیقرار توام دلم برای صدایت ... قهقه خنده هایت تنگ است ...

شنیده ام با رقیب عشقبازی می کنی ... او هم اندازه من دوستت دارد ؟؟ بوسه هایت را همچون وقتی که نثار من می کردی نثار اومی کنی ؟ در رویاهایت او را لمس می کنی چون من ؟؟؟ حالا دیگر نمی گوئی نمی خواهی مرا ازدست بدهی ؟ نمی گوئی مرا تنها نمی گذاری ؟ باران مرا به یادت می اورد یا او را ؟؟ همیشه به این فکر می کردیم که اگر روزگار ما را از هم جدا کند چه می کنیم ؟ حتما سر روی سینه ات می گذارد تا از دلت بشنود وتو می شنوی ... آره همیشه می گفتی کوچولوی من تو خیلی حسودی حالا ببین که دارم به رقیبم حسودی می کنم ... کاش می توانستم با همه قدرت در اغوشت بگیرم که نتوانی از من دور بشی ... کاش رقیب می دانست چقدر دوستت دارم ... بخاطر دل من تو را به اغوش من برمی گرداند ... افسوس که او هم سنگدل است و تو را برای خود می خواهد ... ای رقیب حالا که بر ویرانه های قلب من خانه ساختی و برجای من نشستی دوستش داشته باش او عزیز من است ... همچو من او را در رویاهایش غرق بوسه کن ...

مرا امشب باز در اغوش بگیر ... انقدر محکم که در تو یکی شوم .. باز امده ای می دانم اینجا بوی تو را گرفته ... باز بگو که می مانی باز دروغ بگو بگو همیشه با منی باز گولم بزن اما بگو که فقط مرا داری .... باز دروغ شیرین بگو ... باز امشب آغوشم را برایت باز کرده ام موهایم را درباد افشان کرد ه ام ... باز دروغ شیرین بگو ...من مست شده ام ... آنقدر گفته ای می ایی و نیامدی که دیگرباور ندارم ...

عمر کوتاه مرا فرصت امروز فردای تو نیست ... می خواهم این دم عیدی برم یه سفر... شاید هم یه سفر طولانی فقط دعا کن برنامه هام بهم نریزه ... اینجا چیزی مرا پابند نمی کند . الان که به کسی احتیاج دارم اشک هامو پاک کنه ومنو بدرقه کنه همه مشغول زندگی خودشان هستند همه اون ادمهایی که ادعای دوست داشتن دارند !!! باز فقط من ماندم و وعده های امدن دروغ تو ... ترسم ان روزی ز در آیی که دیگر نیستم ... حالم از ادعاهای دوست داشتن دروغ بهم می خوره ... دوست داشتن های کلامی ..

هنوز هم پشت این پنجره به انتظار امدنت به پای گل های گلدان اشک میریزم حتی دیوارهای اتاق هم دیگر از بس که روبیشان خط کشیدم و روز های نبودنت را شمرده ام سیاه شده اند ساعت دیواری هم از بس نبودنت را به رخم کشیده خوابش برده خیلی شب ها ماه هم دیگر از بس از درد هایم شنیده پشت ابرها پنهان میشود حتی اینه شکسته اتاق هم وجود شکسته مرا هزاران بار در خودش تکثیر میکند میبینی همه چیز پس از تو عوض شده خند ها از این جا فرار کرده اند و گریه های بی امان هر شب در تنهایی این اتاق منعکس میشوند و صدای ساز دلتنگی را با چنگ زدن به این دیوار ها برایم مینوازند و من همچنان به این زندگی زیبا ادامه خواهم داد تا روزی که از این اتاق به زیر خاک رجعت کنم

دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری ...!!دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت...سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام ؟من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ......دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...!!میخواهمت هنوزگاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,می خواهمت هنوز ...به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...دلتنگت شده ام به همین سادگی...
.jpg)
با قلم می گويم : ای همزاد ، ای همراه ای هم سرنوشت هر دومان حيران بازی های دوران های زشت شعرهايم را نوشتی دستخوش ؛اشک هايم را كجا خواهی نوشت ؟؟؟

عشق ما مثل یه جاده ..ما دوتا مثل مسافرروی این جاده می رفتیم ..منو تو مثل دوعابرروی این جاده می رفتیم ..همه جا شونه به شونه که مبادا یکی از ما ..خسته تو جاده بمونه من می گفتم که مبادا..گم بشیم دنیا بزرگه هر جا یه شعله ببینیم ..شعله ی چشمهای گرگه خنده هامون همه با هم..گریه هامون همه با همتو می گفتی که تمومه..قصه حسرت و ماتم اما از آخر قصه ..کاشکی اول خبرم بودحالا تو جاده غرت..یکیمون تنها نشسته می نویسه روی جاده..آه از این عشق شکسته تو به آخرش رسیدی..واسه من اول راهه واسه تو جدایی آسون..واسه من مثل یه چاهه آخر قصه همینه..قصه عشق شکسته یکیشون رفته رسیده..یکی رو جاده نشست......!!

می خوام بیام پیشت خدایی از این دنبا هم چیزی نمی خوام می خوام بیام پیشت می خوام این بغض کهنه که هیچ وقت تمام نمیشه تو اغوش تو تمام بشه خدایی می خوام برم توی یه کویر داد بزنم بعد زانو بزنم به درگاهت زار بزنم انقدر که از هوش برم می خوام بیام پیشت خدایی خدایی جونم فقط تواز دل من خبر داری فقط توتحمل غم من داری خدایی جونم می خوام بیام پیشت انقدر حرف دارم انقدر دردودل دارم که روی صفحه سفید تایپ نمیشه . . . کسی واسم شبیه تو نمیشه

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست ...که زرق و برقش شخصیتم باشد من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی تمام حرف هایت عوض میشود دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است حیف که ناموس برای تو نه تفکر حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است من محتاج درک شدن نیستم دردم می آید خر فرض شوم دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

به اين حرفاي تكراري كه تو هر جمله مياري به اين احساس سردر گم كه هي ميگي دوسم دارييه احساس بدي دارم يه احساس بدي دارم به اينكه عاشقم هستي ولي عشقي نمي بينم به اينكه تازه مي فهمم توي قلبت نمي شينم به اينكه خاطره هامون ديگه ازخاطرت رفته بايدباوركنم امانميشه باورش سخته يه احساس بدي دارم يه احساس بدي دارم

روزهاست که ازخودم عبورکردم....یادم بخیر......... رد پاهایـــــــم را پـــاک کــــــــــردم به کســــــــــی نگوییـــد من روزی در ایـــــــــن دنیا مـــتولد شـــدم اینجا نفــــس کشیـــدم وعاشـــــــــــــــــق شدم ولی حیــــف کـــــــــه غرورم به احساســــــــم اجازه ی نفس کشیــــــــــــدن نداد خدایـــــــــــا...!!! میــــــشه استعـــــفا بدم؟؟؟! کـــــــــم آوردم...

بعد از این عشق به هر عشق جهان میخندم هر که آرد سخن عشق به میان میخندم من از آن روز که دلدارم رفت به هوس بازی این بی خبران میخندم خستهـ ام از باور کردن هــر آنچه به خوردمـــ داده اند .

دست عروسکـــم را میگیرم و به زیر تختــم میروم و با او درد و دلـــ میکنم . گــــاهیــ از چشـــم های خود افتـــــادن ، از هـــر سقوطـــــی بدتــــر است . چای ســـــرد شده ات را بالا بگیر و به این عروســــک اعتمــــاد کن . او بــــی زبان تر از این حرفهاست که تو را لـــو دهد !

من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري است من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم. هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم . ولي من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هديه کني...

این روزها برایم انگار آخر دنیاست من مانده ام با یک بغل تنهایی یک عالم خاطرات تـــو و پاکت سیگاری که همدم شبهای دلتنگیم شده... امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته. دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم وقتی نگاه میکنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمیبینم خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم سرفه نمیکردم ونمیگفتم مثل اینکه سرما خوردم اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود خسته ام از جواب دادنهای دروغکی از اینکه به دروغ بخندمو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاریست قاصدکها آمده اند در رقص باد و یادسبزسپیدسرخ...و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست! دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگامآخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواستآخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم میمیرم تو کجایی من باز بی قرارممیدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

من مانده ام و یک برگه سفید!!! یک دنیا حرف نا گفتنی!!! و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگ سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام , کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم ! و , وقت تمام است!!! برگه ها بالا...

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!! پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!! پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی چون صدای تو گیراست چون جذاب و دوست داشتنی هستی چون باملاحظه و بافکر هستی چون به من توجه و محبت می کنی تو را به خاطر لبخندت دوست دارم به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت نامه بدین شرح بود : عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟ نه و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم
.jpg)
ای آسمان زیبا ، امشب دلم گرفتهاز های و هوی دنیا ، امشب دلم گرفتهیک سینه غرق مستی ، دارد هوای باراناز این خراب رسوا ، امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح ها بگريمشرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته ، بر دیدگان تشنه باید شود هویدا ، امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی ، دارد پیاله ی توپر کن به جان مولا ، امشب دلم گرفتهگفتی خیال بس کن ، فرمایشت متین استفردا به چَشم اما ، امشب دلم گرفته...

خسته ام از این دنیا ای خدا از این آدم های فریبکارت خسته ام از زندگی که همه چیزش دروغه خسنه از آدمهایی که حتی احساسشونم دروغه خسته از دوستت دارم های دروغی خسته از عاشق های الکی خسته از این همه احساس پاک که ریختم به پاش و رفت به باد بریدم ای خدا از زندگی بریدم از حرفای ساختگی تا کی باید بکشم من عذاب تا کی باید بشم بازیچه دست این و آن ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت تا کی نالیدن و نشنیدن ای خدا؟!! تا کی زخم دل خوردن ای خدا؟!! تا کی باید بشینم منتظر تا برسه لحظه ی مرگم ای خدا؟!! ای خدا بسه این همه گفتن و نشنیدن بسه این همه دل عاشقا رو شکوندن کاش دلم کمتر عذاب می کشید

نجوا دوباره بر تن من اين لباس هاي دروغي دوباره آينه و انعكاس هاي دروغي شماره هاي پر از صفر عصر هاي سه شنبه و وعده هاي بلند تماس هاي دروغي هزار و سيصد و هشتاد و يك درخت اقاقي اسير تيغة تهديد داس هاي دروغي چه اتفاق عجيبي شما هم اينجائيد؟! چه جمع كاملي از سرشناس هاي دروغي غروب جمعه هميشه كسي به در مي كوبد همان گدا و همان التماس هاي دروغي ميان حافظ و سهراب يك شباهت ديگر چقدر خسته ام از اين قياس هاي دروغي منم فقيرتر از دست باخت هاي مكرر دلم خوش است كه نفرين به آس هاي دروغي سگي سياه و درنده كمين گرفته به راهم پْر است خواب من از اين هراس هاي دروغي شبيه آدمكي با نگاه هاي زغالي ـ نشسته ام به تماشاي ياس هاي دروغي قسم به خاطره هايي كه وام دار سكوتند نه شاعرم نه حريص سپاس هاي دروغي نشد كه اين دو سه خط شعر، بذر حادثه باشد غزل غزل پرم از اقتباس هاي دروغي
«شاهين شجري كهن»

امشب به قصه دل من گوش ميكني فردا چو قصه فراموش مي كني اين در هميشه در صدف روزگار نيست مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني دستم نميرسد كه در آغوش گيرمت اي ماه با كه دست در آغوش مي كني در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست هشيار و مست را همه مدهوش مي كني مي جوش ميزند به دل خم بيا ببين يادي اگر ز خون سياوش مي كني گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگه دار اگرش نوش مي كني سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع زين داستان كه بالب خاموش مي كني

خيلي دلم گرفته... هي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

شكفتي چون گل و پژمردي از من خزانم ديدي و آزردي از من بد آوردي ، وگرنه با چنين ناز اگر دل داشتم مي بردي از من حرف دلمو به كي بگم........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تنهايي

سپيده سر زدو مرغ سحر خواند سپهره تيره دامان زر افشاند شبي گفتي به آغوش تو آيم چه شبها رفت و آغوشم تهي ماند كاش يكي حرف دلمو بفهمه.....

عشق تاریخ مصرف دارد ؟؟؟ امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود. 7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت . منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد. ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت. در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند. بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت. ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد. يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت. بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد . ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه... منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بودهم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "..... یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

این روزا هرجــــــــــــــــــــــــــا که میرم حرف تورو پیش میکشن تو رو به مسلخ می برنمنو به آتیش میکشن نبودنت به راحتی بغض گلوم رو میشکنه عشق تو نقطه ضعف این سینه ی زخمی منه این روزا قلب عاشقا زخمی تر از غزه شده دوسِت دارم یه شوخی کهنه ی بی مزه شده اگر چه تو چشم تو جز غم جهنم ندیدم عذاب این جهنمُ به هیچ بهشتی نمیدم تاب جدایی ندارم تحملم تموم شده تو شعر تو قافیه هام یکی یکی حَروم شده من از تو دل نمی بُرم هرچی میخوان بگن بگن غصه عشق رو می خورم هرچی میخوان بگن بگن این روزا قلب عاشقا زخمی تر از غزه شده دوست دارم یه شوخی کهنه بی مزه شده می ترسم آخرش یه روز بری منو جا بزاری میون این غریبه ها باز منو تنهام بزاری باز منو تنهام بـــــــــــــــــــــــــزاری .....

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد Harf hayi hast baraye nagoftan va arzesh amighe har kasi be andazeye harfhayi ast ke baraye nagoftam darad ---------------------------------- چو کس با زبان دلم آشنا نیستچه بهتر که از شکوه خاموش باشمچو یاری مرا نیست همدرد ، بهترکه از یاد یاران فراموش باشم Cho kas ba zabe delam ashena nistChe behtar ke az shekve khamoosh bashamcho yari mara nist hamdard , behtarke az yade yaran faramoosh basham ---------------------------------- دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،آدمی را همواره در پی گم شده اش،ملتهبانه به هر سو می کشاند Deli ke eshgh nadarad ve be eshgh niyaz darad,Adami ra hamvare dar paye gomshode ash,Moltahebane be har soo mikeshanad ---------------------------------- مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد Mehrabani jade e ast ke harche pishtar miravand , khatarnaktar migardad
نمیدانم چرا بیمارم امشب / سکوتی خفته در گفتارم امشب غم اشک دلم آهسته میگفت / پریشان از فراق یارم امشب . . . . . .

به گزارش قلبم ، هوای چشمم ، به علت ندیدن عزیزم تا لحظاتی دیگر بارانی میشود ! . . .

هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر سرنوشت را ورق زنند ، خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت نبود . . . . . .

ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من / ای حسرت روزهای شیرین در من! بی مهری انسان معاصر در توست / تنهایی انسان نخستین در من! . . .

از دوریت چه دارم غیر از دلی شکسته ذهنی همیشه ابری ، فکری همیشه خسته . . . . . .

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بسترِ عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت . . . . . .

آگهی فوری: به یک آغوش گرم برای فراموش کردن سرمای زندگی نیازمندیم . .
. ( نوشتم دوستت دارم ، پرانتز را نبستم ، بگذار این حقیقت تا ابد جریان بیابد . . . . . .
کاش به جای جدایی مردن بود ، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن . . . . . . لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام . . . . . .

عشق یعنی رفتن از شهر بهار / با دو چشم تر ، به سوی روزگار عشق یعنی بی رفایی های یار / عشق یعنی سالها در انتظار . . . . . .

آسمونی رو دوست دارم که بارونش فقط واسه شستن غم های تو بباره . . . . . . اینجا آسمان از دل من تیره تر است ، روزگارم ابریست ، من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست مهربانم روزگارم ابریست ، کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی . . . . . .

ای که گفتی آشنایی با غریبان مشکل است آشنایی می توان کرد جدایی مشکل است . . . . . .

من از تبار تیشهام، با من غمی هست / در ریشهام احساس درد مبهمی هست جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین / آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟ . . .
تنگی نفست را، نینداز گردن آلودگی دلت را ببین کجا گیر کرده . . . . . .
گفته بودی : یا تو یا هیچکس ! ولی من ساده انگار فراموش کرده بودم که این روزها هیچکس هم برای خودش کسی است کسی حتی مهم تر از من . . . .

. آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق خوشبختی هستی . .
